<-BlogDescription->
Design By : Pichak |
bia2
شنبه 16 شهريور 1392برچسب:, :: 17:8 :: نويسنده : zohre هرجا که از خدا برایت بگویند، هرجا مجبورت کنند به خدا فکر کنی حالت اساسا خوب میشود. حالی که شاید کمتر پزشکی بتواند برای بیمارانش مهیا کند. این روزها که "ماه عسل" سعی میکند حال همه ما آدمها را خوب کند و به ما بفهماند که چطور در اوج سختی و تنهایی، میتوان خدا را پیدا کرد؛ معنای بندگی را زیباتر میتوان به تصویر کشید. آدمهای زیادی این شبها و در آخرین لحظات روزهداری روزانهشان "ماه عسل" را به تماشا مینشینند و با سوژههای مختلف آن همراه میشوند؛ بگذریم که خیلیها هم پا به پای آن اشک میریزند و دلشان تکانی هم میخورد. روزتان، ماهتان و سالتان را عسل کرده یا نکرده نمیدانم ولی همین که برای لحظاتی شوری در نهادتان به پا کند؛ کافیست...! کافیست برای جستجویی در درونتان و اینکه در عمری که از خدا گرفتهاید؛ برای بندگی کردن چند مرده حلاج بودهاید!!! همین چند شب پیش بود که خیلیها قصه مادری را که تنها چند ماه از خداحافظی فرزندش با این دنیا میگذشت به نظاره نشستند؛ فرزند بیماری که شاید از رگ و خون خودش نبود اما بیست و چند سال با امید تمام به خوب شدنش، برایش مادری و صبورانه روزگار رنج و درد میلادش را پرستاری کرده بود. چند شب پیش بود که با قصه مبینی همراه شدیم که قصه دزدیده شدنش را میگفت اما در هر جملهای که به زبان میآورد، چندین بار نام خدا شینده میشد. مبین با سن و سال کم خود، طعم خدایی خدا را در لحظات سخت زندگیاش خیلی خوب چشیده بود... وقتی میگفت در روزهای دور بودن از پدر و مادرم؛ تنها به خدا فکر میکردم و به اینکه یک روزی باید برگردم پیش او ! و امشب زنی را دیدیم که هیولای سرطان کمرش را خم نکرده بود و سراپا امید به خدا بود. زنی که ناامیدی در زندگیاش جایی نداشت و میگفت باید راضی بود به رضای خدا! باید با آنچه که خدا برایت مقدر کرده کنار بیایی و راحت آن را بپذیری...به گمانم او سر ناسازگاری با روزگارش نداشت...چه عاشقانه حس مادر شدنش را با لبخندهای شیرین خود به رخ زنانی کشید که شاید همه شرایط برای مادر شدن را دارند اما ترس از دست دادن زیبایی و جوانیشان آنها را منع از لمس این حس زیبا میکند! امشب حرفهای دختری که بر روی ویلچر معلولیتاش قد کشیده بود من را تکانی عجیب داد. شاید پای راه رفتن نداشت اما ذهن سرشار از انرژی مثبتش کار چندین جفت پای توانا و سالم را میکرد. او هم از خواستنهایش گفت. از اینکه اگر بخواهی کاری را انجام دهی؛ کمر معلولیت را میتوانی خم کنی و پاهایت صد برابر یک انسان سالم به کمکت میآیند. قصه امید به خدا؛ قصه زیبایی است. شاید هر کسی توان همراه شدن با آن را ندارد و واقعا مرد میدان خودش را میطلبد اما شنیدنش هم حال و هوای آدم را خوب میکند. همین که بدانی انسانهایی با این ابزار چه کارها که نکردهاند و اینکه امید چه قدرتی میتواند داشته باشد، هیجان انگیز است. "ماه عسل" این شبها میخواهد ما را به این نقطه برساند. به نقطه بزرگی خدا و اینکه اگر خودت را در دریای مواج این روزگار به خدا بسپاری و بدانی که به خوبی تو را کفایت میکند؛ بس است! باور کنیم خدا را....همه عمر او را باور کنیم و اگر در این دنیا توپ زندگیمان گل نشد؛ بازی را نبازیم! مرحوم حاج اسماعیل دولابی در صحبتهای خود بارها و بارها بندگی را توصیف کرده و چه زیبا گفته این مرد خدا که مهمان تا صاحب خانه را ملاقات نکرده و ندیده است فکر می کند اصلا مهمان نیست و به دزدی آمده است؛ لذا تا صاحب خانه را نشناخته است باید خیلی احتیاط کند. اما وقتی صاحب خانه را شناخت و دید، دیگر هر چه خواست میخورد. تنها وظیفه مهمان این است که هر چه صاحب خانه گفت بکند و هر چه هم به او داد بگیرد و نگوید کم است یا چیز دیگری می خواهم. در دنيا اگر خودت را مهمان حساب كني و حق تعالي را ميزبان، همه غصه ها ميرود. چون هزار غصه به دل ميزبان است كه دل ميهمان از يكي از آنها خبر ندارد. هزار غم به دل صاحبخانه است كه يكي به دل مهمان راه ندارد. در زندگي خودت را ميهمان خدا بدان تا راحت شوي. اگر در ميهماني يك شب بلايي به تو رسيد شلوغ نكن و آبروي صاحبخانه را حفظ كن. نظرات شما عزیزان:
سلام وب خوبی داری موفق بشی
![]() پاسخ:سلام مرسی مرسی
شرمنده هر کاری مکنم لینک نمشی
پاسخ:مرسی از نظرتون.شمایزدی هستین؟
سلام لینکت کردم
درباره وبلاگ سلام به همه دوستای گلم.مرسی از هر کسی که به وبلاگ من سر میزنه و البته تشکر بیشتر از عزیزانی که نظر میدن.... آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
|